درباره تئاتر راه هایی برای فراموشی

آیا باید فراموش کرد؟

این روزها البته خشونت ها شکل و سویه های جدید و بسیار متنوعی پیدا کرده اند و اصلا تعریف خشونت ها در عصر نرم افزارها تا حدود زیادی تحول یافته است. با وجود این، هرگز نمی توان از نمایشی که یک گونه عریان و مستقیم خشونت را روایت می کند گذشت. صورت داستان ساده است. یک گروه از جوانان از محله های فقیرنشین، گمان می کنند در جامعه ای که با کار کردن نمی توان به رویاهایشان برسند میانبر بزنند و از میان راهی که از آبرو و امنیت دیگران می گذرد یک شبه ثروتی دست و پا کنند و طبقه اقتصادی خود را تغییر دهند. برای این کار، از همه ظرفیت های قانون گریزی خود استفاده می کنند، از باورهای اخلاقی خود عبور می کنند و حق به جانب، به جسم و جان و آبرو و امنیت دیگران دست ببرند. این اما همه ماجرا نیست. یعنی موضوع تئاتر "راه هایی برای فراموشی" این نیست. بلکه این نمایش فقط تلاش می کند بر بالای این روایت بایستد و چند سوال بپرسد که از قضا به نظر می رسد آنچه مهم است نه این روایت که سوالاتی است که باید سقراط وار در خلوت و جلوت از خودمان و دیگران بپرسیم و درباره آن مرتب بحث کنیم.

سوال اول: اولین سوالی که بعد از وقوع یک خشونت علیه یک فرد، باید از خشونت دیده پرسید چیست؟ پاسخ این سوال برای مددکاران اجتماعی دشوار نیست اما آیا همه درباره معنای همدلی اتفاق نظر داریم؟ اگر خشونت دیده مهمترین عضو خانواده مان باشد چطور؟ اولین واکنش ما به آن رخداد چه باید باشد؟ روند پیش روی جهان، نشان از آینده ای ناایمن تر از امروز دارد. آینده ای که روح انسان ها حساس تر و سطح خشونت ها خشن تر می شود. خشونت هایی که احتمالا مرتکب خشونت را هرگز نمی توان یافت. آیا باید برای مواجهه با عوارض روانی و عاطفی با خشونت ها آمادگی های جدیدی کسب کنیم؟ آیا باید درباره خانه های بی در و دیواری که در آن خواهیم زیست دنبال چارچوب های امنیت ساز متفاوتی باشیم؟

سوال دوم: وقتی یک نفر به ویژه یک زن، دلش می گیرد و برای تفرج خاطر و دماندن چند دم بی دغدغه (در فارسی عامیانه به این نوع دم ها، "بی سر خر" هم می گویند) در ریه های خود نتواند به یک فضای عمومی شهری مراجعه کند و بعد از آن چند قدم پیاده برود باید چه کند؟ آیا در فضاهای بی اکسیژن آپارتمان های خرد شهری آن هم در شرایطی که مشغله های ناظر بر بقا و البته اقتصاد خانواده ها در شهری مانند تهران، مفهومی به نام جمع های دوستان و شب نشینی و امثال آن ها را به خاطره تبدیل کرده، جایگزین بهتری وجود دارد که از خفه شدن فرد جلوگیری کند؟ آیا باید خفه شد یا به مسیرهای جدیدی برای تنفس فکر کرد؟

سوال سوم: در زمانی که هم جسم، هم پول، هم احساس امنیت و هم احساس وجود یک همدم مانند اعضای خانواده (نیازهای اساسی یک انسان عادی از نظر روانشناسان) یک فرد در یک لحظه از دست برود آیا توجه به آبرو و قضاوت مردمی (به عنوان یک متغیر صرفاً اجتماعی) هنوز وزنی دارد؟ مثلا اگر یک نفر که خانه اش آتش گرفته و احتمالا تا لحظاتی دیگر همه آنچه در طول سالیان به دست آورده را از کف خواهد داد باید به این فکر بکند که اگر فریاد بزند دیگران چه قضاوتی درباره او در آینده خواهند کرد؟ اصلا آبرو چیست و از کجا آمده است که باید به خاطرش همه چیز را از دست بدهی؟ حتی عزیزترین عضو خانواده ات را؟ آیا باید دوباره آبرو را برای جامعه مان معنا کنیم؟

سوال چهارم: اگر با کارگری نتوانستی ثروتمند شوی (که علی الظاهر در همه جای جهان روال به همین گونه است) تا کجا می توانی مرزهای اخلاق و باورها و البته قانون را جابجا کنی؟ اگر عجله داشتی و چراغ قرمز بود و هوا هم تاریک بود و پلیس هم نبود و دوربین هم نبود و ماشینی از جانب دیگر نمی آمد و البته واقف بودیم که خلاف عهدمان با اجتماعمان است رد نمی شویم؟ اگر هم ناگهان کودکی به میان خیابان جهید بگوییم تقدیر او و اتفاق بود؟ چه کسی مانع رد شدن راننده خواهد شد؟ آیا سلامت اخلاقی شهروندان نیاز به ترمیم دارد؟ چندهزار سال قبل، متفکری در یونان جام شوکران را در گلوی خود ریخت تا جایگاه قانون حفظ شود. آیا در عصر حاضر متفکرانی داریم که حاضر باشند از جان خود درگذرند اما حرمت قانون را نگاه دارند؟ آیا راه دیگری داریم؟

سوال پنجم: آیا زندان واقعاً امنیت ساز است؟ البته که جمعیت متنبه شوندگان پس از خروج از زندان بسیار زیاد و بسیار بیشتر اند اما چرا عده ای پس از خروج از زندان (به عنوان یک مرکز تأمینی-تربیتی)، به جای کناره گیری و نفرت از جرائم، یک قدم جلوتر می روند؟ مددکاران اجتماعی حتما درک می کنند که چگونه در برخی از این برخی های اخیر، قانون غیرگزنده تر به نظر می رسد؟ درون زندان که از ازل چیزی جز سیاهی و صدالبته فضایی برای اندیشیدن نبوده پس چطور در حاشیه این فضاهای معنوی، کانالهایی برای آموزش روشهای جدید جرم و مراتب ارتقاء یافته جنایات هم ایجاد می شود؟ آیا فرایند زندانی کردن پس از وقوع جرم نیاز به بازنگری دارد یا مشکل از جای دیگری است؟

سوال ششم: اصلاً مسئول ایجاد احساس امنیت در جامعه (نه خود امنیت) کیست؟ اگر شکم هایمان سیر بود اما احساس امنیت نکردیم باید از خیر امنیت بگذریم؟ خودمان فکری برای امنیت کنیم یا درباره نهادهای امنیت ساز جامعه دوباره فکر کنیم؟ نهادهای امنیت ساز جامعه از پی هزاران سال آزمون و خطا و رفتن و آمدن نسلها ایجاد شده اند. آیا وقت آن است نهادهای دیگری بسازیم؟ از خیر نهادهای عمومی امنیت ساز بگذریم و به دوران پیشاتمدن بازگردیم که هر کس خود به تنهایی باید از خود دفاع می کرد و حال که ریسمان آبرو هم مجال فریاد را ستانده و هم میل به تعقیب قانونی را خودمان برویم و داد بستانیم؟ یک بار یک شاعر با یک نجابت عمیق نوشت: من امنیت را دوست دارم اما از آژان می ترسم. آیا منظورش این نبود که دوست دارد کسانی باشند که تأمین امنیت کنند ولی دادخواهی نزد آنها عوارض ناخوشایند نداشته باشد؟ آیا دادخواهی با آبرو در تضاد است؟

و یک سوال دیگر که شاید این نمایش حول آن چیده شده باشد: آیا باید فراموش کرد؟ اگر خشونتی واقع شد و به هر دلیل نتوانستیم یا نخواستیم دادستانی کنیم فراموش کنیم؟ آیا می شود؟ آیا باید بشود که فراموش کنیم؟ آیا انسان متمدن امروزی باید ببخشد و بگذارد و بگذرد؟ حد گذاشتن و گذشتن کجاست؟ تا کجا ظلمی بشود باید وانهاد و به تقدیر و آخرت سپرد؟ آیا ذهن انسان تاب فراموش کردن رخدادی که حاصل سالها تلاش را به باد فنا داده دارد؟ آیا خواب و خواباندن به زور دارو چاره ساز است؟ آیا اصلا چنین توصیه ای اخلاقی است؟ آیا باید به اخلاق هم دوباره اندیشید؟

نمایش "راه هایی برای فراموشی" عمری به اندازه 60 دقیقه دارد اما در همین دقایق کوتاه هزاران سوال را پیش روی ما می گذارد که باید کسی سنسورهای مرتبط با سوال پرسیدن را در مغز ما فعال کند تا در ذهن و ضمیر مان غوغایی شود و این نمایش برای تماشاگرانش چنین می کند.

عباسعلی یزدانی