خشونت جمعی نمادی از اعتراض به ناعدالتی‌ها

موضوع خشونت جمعی از جنبه‌های مختلفی قابل بررسی است. خشونت جمعی در بیشتر کشورهای دنیا درحال افزایش است اما آنچه در ایران موجب نگرانی شده، افزایش آمار ارتکاب‌های خشونت‌آمیز و نمودهای مختلف آن است. یک زمانی این رفتارها دامنه محدودتری داشت اما امروزه با گسترش ارتباط‌های اجتماعی و مسیرهای مختلف ارتباط ابعاد خشونت نیز افزایش یافته که بخش بزرگی از آن مرتبط به افزایش حجم ارتباط بین آدم‌هاست. به طور کلی در مورد خشونت سه سطح تعریف می‌شود. سطح اول مرتبط به پنداشته‌ها، تصورات و رفتار افراد است، این‌که افراد چه مقدار عزت‌نفس دارند و در شرایط مختلف چه رفتاری نشان می‌دهند که مناسب عزت‌نفس‌شان باشد چون رفتار انسان‌ها نشانگر شخصیت و میزان عزت‌نفس‌شان است. سطح دوم در بررسی خشونت، نحوه و میزان ارتباط افراد با یکدیگر است. این‌که افراد در برخوردهای مختلف چه رفتاری از خود نشان می‌دهند و چطور تعادل رفتاریشان را حفظ می‌کنند. تعادل رفتاری هم در بحث گروه کوچکی مثل خانواده مطرح است، هم در گروه‌های بزرگتر که افراد در سطوح مختلف با هم ارتباط دارند، این‌که فرد خودش را ملزم بداند به سایر افراد احترام بگذارد. یک زمانی در زمینه رفتاری کنترل‌های غیررسمی وجود داشت اما امروزه به نظر می‌رسد با گسترش ارتباطات این رفتارها هم به صورت لجام‌گسیخته‌ای افزایش یافته. افراد در خیلی از موارد به یکدیگر احترام نمی‌گذارند، چه در فضای ارتباطات داخلی و چه در سطح بین‌الملل. سطح دیگری که مورد بحث است و به نظر من بررسی آن مهم‌تر از سطوح دیگر است، سطح ساختاری این خشونت‌هاست. این‌که دیگر تک‌تک این افراد را به صورت فاعل مورد بحث قرار ندهیم و به عوامل کلان‌تر ایجاد خشونت بپردازیم. آدم‌ها کنشگرانی هستند که در شرایط مختلف از خود کنش نشان می‌دهند و خیلی از شرایط و عوامل دست‌به‌دست هم می‌دهد تا فردی رفتاری را از خود بروز دهد. در مورد خشونت جمعی در سطح کلان هم عوامل بسیاری تأثیرگذارند. شرایط بد اقتصادی، مشاهده پرخاشگری و فساد در میان مدیران سطح بالای جامعه یا صاحب منصبان هم از عواملی است که فرد را برای بروز رفتار خشونت‌آمیز تحریک می‌کند و ناخودآگاه ذهنش را به سمت این ناهنجاری‌ها می‌برد. از طرف دیگر ما در کلانشهرها بیشتر شاهد رفتارهای خشونت‌آمیز هستیم و بخشی از آن بازمی‌گردد به فضای محیطی زندگی شهری. انسان در شهر طبیعتی نمی‌بیند که موجب آسایشش شود. هرچه که می‌بیند فضای سیمان و بی‌جانی است که نه‌تنها به او آرامشی نمی‌دهد بلکه برای خشونت تحریکش هم می‌کند. نابرابری‌هایی که فرد در زندگی شهری می‌بیند او را وادار به ابراز خشونت می‌کند. وقتی شخصی به ماشین‌ها، خانه‌ها و شرایط لوکس زندگی سایر افراد در شهر نگاه می‌کند و می‌بیند که هرگز نمی‌تواند چنین شرایطی را برای خود یا خانواده‌اش مهیا کند، ناخودآگاه عصبی می‌شود و شرایط لوکس زندگی دیگران را نمودی از ظلم در زندگی خودش می‌بیند. این شخص در خیابان و محل کار و فضاهای دیگر زندگی اجتماعی خشن و عصبی است و همه این رفتار از چیزی نشأت می‌گیرد که در پس‌زمینه ذهنش موجب آزارش شده. بنابراین به نظر من برای کنترل این شرایط و بهبود آن بهتر است به عوامل کلان توجه بیشتری شود. بهتر است جای این‌که مسئولان و ارگان‌ها فقط شخص را مورد اتهام قرار دهند، سعی کنند زمینه‌های این رفتار را در جامعه کاهش دهند.

روزنامه شهروند

شماره ۸۹۴ | ۱۳۹۵ پنج شنبه ۲۴ تير

برای کنترل اعتیاد زنان، با جوانانمان درباره شک‌ها و تردیدهای‌شان گفتمان کنیم

مصرف بی‌رویه هر چیزی عادت را در پی دارد. عادتی که می‌تواند خواندن کتاب یا ورزش صبحگاهی باشد یا مصرف موادمخدر! هرکدام از این عادت‌ها‌ پیامدهای مثبت و منفی دارد که فرد معتاد را درگیر خود می‌کند.

موادمخدر توسط هر سن و جنسی مصرف شود، بی‌شک مضراتش را شامل حال فرد می‌کند، اما برخی از وجوه اعتیاد رابطه مستقیمی با بعضی از ویژگی‌های اقشار خاص دارد. اعتیاد یک کودک، نوجوان، جوان، سالمند یا یک زن یا مرد از برخی جهات با هم متفاوت است. به این معنا که بوی برخی ویژگی‌های فردی و اجتماعی هریک از این افراد تأثیر کمتر یا بیشتری داشته باشد. اعتیاد در میان زنان ویژگی‌های برجسته‌ای دارد که در گروه‌ها یا اقشار دیگر کمتر می‌توان یافت و آثار آن را دید. زن در جامعه نقش‌های مختلفی را برعهده دارد؛ زن به‌عنوان مادر، کسی است که تربیت نسل‌های بعدی را به عهده دارد. زنی که با اعتیاد دست به گریبان است ناچار عوارض آن را نیز با خود همراه کرده و طبیعتا انرژی و توانی را که باید خرج خانواده و فرزندانش کند را ندارد؛ مادر منبع عاطفی خانواده است، مرجع اتصال اعضای خانواده، الگویی تربیتی برای نسل بعد و برای همین هرگونه تغییر الگوهای رفتاری او می‌تواند تأثیر بسزایی در نسل بعد داشته باشد. زن، عنصر عاطفی جامعه است و وجود زن در جامعه جدا از بسیاری از مسائل باعث ایجاد تعادل اجتماعی و روانی می‌شود. به‌عنوان مثال در سازمانی که فقط مردان حضور دارند یا در شهرهایی که افراد مذکر جمعیتش را تشکیل می‌دهند - چنین شهرهایی را داریم- کاملا برهم‌خوردگی رفتاری، روانی، عاطفی و اجتماعی مشهود است. زنان به‌عنوان مرجع ایجاد تعادل مدنظر هستند و زن معتاد نمی‌تواند انتظارات جامعه و خانواده را از این حیث برآورده کند. این خود یکی از عوارضی است که نه‌تنها به خود زنان بلکه به کل جامعه به‌عنوان سهم ٥٠درصدی جامعه آسیب می‌رساند. یکی از ویژگی‌های زنان که همیشه در طول تاریخ مشهود بود، این است که آنها همیشه منبع نوعی امنیت بوده و هستند. به این معنا که در مکان‌هایی که زنان حضور دارند، افرادی که به هر نحوی می‌خواهند، جلافی مرتکب شوند، ارزش حضور زن باعث می‌شود حریم‌ها رعایت شود و هنجارهای موردقبول جامعه بیشتر مدنظر قرار گیرد. تک‌تک ما این نوع از حفظ حریم را تجربه کرده‌ایم. نمونه بارز آن پارک‌هایی است که خانواده در آنها حضور دارد؛ ما همیشه احساس امنیت بیشتری داشته‌ایم. برای همین زمانی که زنان وارد فضاهای آسیب‌های اجتماعی مانند اعتیاد می‌شوند، بخش وسیعی از این حس امنیت از بین می‌رود. اعتیاد زنان همیشه زنگ‌خطر جدی برای جوامع بوده است، چون زنان آسیب‌پذیر هستند. در مباحث اجتماعی زنان همیشه در گروه‌های آسیب‌پذیر یا در معرض آسیب دسته‌بندی می‌شوند، البته این دسته‌بندی دلایل مختلفی دارد؛ یکی از دلایل مشهود و قابل لمسش جامعه نسبتا مردسالار ایران است؛ جامعه‌ای که خیلی وقت‌ها حمایت‌هایی چه از لحاظ قانونی و چه از بعدهای دیگر از مردان دارد و زنان‌درصد پایین‌تری از این حمایت‌ها را شامل می‌شوند. بنابراین آسیب‌های زن معتاد مضاعف است و در جامعه به‌عنوان زن نشانه‌گذاری شده شناخته می‌شود؛ زنی که افراد او را به‌عنوان عامل غیرپذیرش در محیط خود محسوب ‌کنند. همه این دلایل می‌طلبد نگاه ویژه‌تری به اعتیاد زنان شود، هم از لحاظ حس امنیت در جامعه و هم به لحاظ نقش تربیتی که برای نسل‌های بعدی برعهده دارد. زنان خیلی وقت‌ها امید یک جمع یا یک جامعه هستند و اگر زن در معرض آسیب قرار گیرد، می‌توان به صراحت گفت که به‌طور مستقیم یا غیرمستقیم تمام جامعه درگیر آسیب هستند! آمارهایی که در زمینه کشف موادمخدر یا مشروبات الکلی منتشر می‌شوند، این سوال را در ذهن تداعی می‌کنند که آیا جرأت‌مان در بیان اعداد و ارقام کشفیات زیاد شده یا کشفیات افزایش یافته‌اند؟ آمارهایی که هریک با ارقام و اعداد گاها سرسام‌آور نوعی نگرانی را به وجود می‌آورند. اما در زمینه گرایش زنان به موادمخدر باید بگویم که برخلاف برخی نظریات من معتقدم که آمار به صورت واقعی اضافه می‌شوند. سخت نیست، دیدن تغییر باورهایی که در ذهن و الگوهای رفتاری زنان سنتی دیده می‌شد، باوری که امروزه رنگ باخته و ما مصرف موادمخدر را در میان بانوان جوان می‌بینیم! بنابراین افزایش آمار اعتیاد زنان واقعی است اما نکته اصلی این است که باید کمی با احتیاط به این اعدادوارقام نگاه کرد. من به‌شخصه در حوزه پرمخاطره و به نوعی تابویی مثل اعتیاد همیشه به آمارها به دیده تردید نگاه می‌کنم، نه به این دلیل که دستگاه‌های تولید آمار سوءنیتی دارند تنها به این سبب که به دست آوردن آمارهای دقیق در این باب کمی سخت است. یکی از واقعیت‌هایی که امروز نمی‌توان آن را کتمان کرد این است که امروزه اعتیاد زنان مشکل یک قشر یا منطقه جغرافیایی یا یک طبقه نیست و متاسفانه این پدیده را نیز مانند مصرف قلیان و سیگار در بخش‌های مختلف میان زنان جامعه می‌توان دید. در برهه‌ای از تاریخ شاید بانوان در دوران کهنسالی و در روستاها مصرف مواد را آن هم برای تسکین درد مشروع می‌دانستند ولی متاسفانه امروز مصرف مواد در میان بانوان از آن حالت ناهنجاری خارج شده همانند خیلی از مسائل؛ دوره‌ای حجاب به‌عنوان یک ارزش غیرقابل تردید در جامعه شناخته می‌شد اما امروزه شاهدیم که از گوشه و کنار تردیدهایی به آن وارد می‌شود؛ تردیدهایی که زنگ خطری برای حفظ وضع اجتماعی موجودمان هستند! همه این دلایل و شرایط می‌توانند هشداری باشند برای این‌که نگاهمان را به پدیده‌های اجتماعی تغییر بدهیم، البته با توجه به اخبار ٧-٦ ماه اخیر در زمینه آسیب‌های اجتماعی و تأکید مسئولان به این پدیده می‌توان اذعان کرد که بستر این تغییر نگاه به وجود آمده است. واقعیت غیرقابل کتمان این است که آدم امروزی را نمی‌توان بدون این‌که به لحاظ فلسفی قانع کرد، به کاری واداشت. این واقعیت در مورد جوانان به‌خصوص بیشتر صدق می‌کند برای همین وظیفه داریم نسل جدید را نسبت به باورها و بایدها و نبایدهای جامعه آگاه کنیم، البته با دلایل قانع‌کننده. یکی از راه‌های موثر در این مسیر گفت‌وگو است. در گفت‌وگوها می‌توان به شک‌ها و تردیدهای این نسل پاسخ داد. درواقع اگر این گفت‌وگو صورت نگیرد، اعتیاد یکی از آسیب‌هایی است که با آن روبه‌رو می‌شویم. جامعه نسبت به اعتیاد حساس شده و برای همین است که این معضل دیده می‌شود اما آسیب‌هایی هستند که امروز روز ما آنها را نمی‌بینیم و متاسفانه درحال گسترش هستند و اگر بخواهیم روش انکار را در پیش بگیریم و به دلایل مختلف مانع آگاهی‌سازی شویم، در آینده نزدیک، رشته کار از دستمان خارج می‌شود. به نظر من باید فضای جامعه را از این حیث بازتر کنیم. اعتیاد قابل درمان است اما برخی آسیب‌ها اگر سرباز کنند، به آسانی نمی‌شود آنها را کنترل یا ریشه‌کن کرد.

رونامه شهروند

شماره ۸۷۴ | ۱۳۹۵ شنبه ۲۹ خرداد

می‌خواهیم از هم جلو بزنیم

رانندگی‌کردن و قرارگرفتن در خیابان، در میان ترافیک خودروها و ازدحام آدم‌ها، در نوع خودش ممکن است برای بسیاری از افراد یک فعل عادی شده باشد و دیگر حتی به فکرهایی که در ساعت‌های متمادی قرار گرفتن در ترافیک، از ذهنشان می‌گذرد هم فکر نکنند، اما درنهایت این زمان در شهرهای بزرگ یکی از عمده‌ترین زمان‌هایی است که صرف می‌شود. فارغ از این، زمانی که من در ترافیک قرار می‌گیرم، رفتارها و برخوردهای سایر افراد برایم دارای اهمیت می‌شود. دوست‌دارم در این زمان مانده به رفتارها توجه بیشتری داشته باشم. وقتی به رفتارها توجه می‌کنی، خیلی از موارد از درون آنها بروز می‌یابد. درخصوص رانندگی هم اعتقادی وجود دارد و آن هم این است که رانندگی افراد در دنیای امروز، تاحدی نماینده افکار آنهاست. البته شاید این تشبیه و تمثیل به صورت صددرصد درست نباشد ولی تاحدود زیادی این موضوع درست است چراکه همواره یادگیری اجتماعی و جامعه‌پذیری ما در فرهنگ ترافیکمان نشان داده می‌شود. نکاتی مانند این‌که چقدر خودمان را ملزم به یادگیری قوانین و رعایت آنها می‌دانیم؟ یا این‌که رعایت حقوق دیگران تا چه حد برای ما ارزش دارد؟ این‌که وقتی پشت خودرو‌هایی ایستاده‌ایم، تا چه حد به خودمان و رفتارهای شهروندی مان توجه داریم و تا چه حد این امور برایمان ارزشمندند؟ اما نکته‌ای که همواره ذهن مرا درگیر خود کرده، این است که فرهنگ سبقت در میان ما بسیار نهادینه است. این‌که صرفا می‌خواهیم از همدیگر جلو بزنیم. رسیدن به مقصد و دیر و زود شدن این رسیدن‌ها هم گویی مهم نیست. ما صرفا می‌خواهیم با شتاب از کنار یکدیگر بگذریم و این وضع در نوع خود خطرناک است. حداقل اگر نخواهیم از خطرش هم صحبت کنیم، باید بگوییم که بسیار تامل‌برانگیز است و می‌توان به‌عنوان دغدغه‌ای اساسی با آن مواجه شد.  البته این رفتارها محصول دیروز و امروز جامعه ما نیستند و البته به وضع رانندگی هم اختصاص ندارند. بلکه به نوع تعلیم و تربیت در خانواده، گروه‌های همسالان و رسانه‌ها بازمی‌گردد و سایر ارکان زندگی در جامعه را تحت‌الشعاع قرار می‌دهد و به همین خاطر است که وقتی از خودرومان بیرون می‌آییم، در نقش یک عابرپیاده رفتار می‌کنیم و محق هستیم و این هم در نوع خود مشکل بزرگی است.
اما درنهایت گمان می‌کنم باید برای این امر برنامه‌هایی پیش‌بینی و تمرین‌هایی با اجبار یا اختیار برای رانندگان درنظر گرفته شود شاید از این طریق بتوان خلق‌های ناخوشایند را تغییر داد. البته درحال حاضر حجم دفترچه‌های تعلیم رانندگی بیشتر شده و تاحدی برخی از موارد در آنها گنجانده شده است، اما شاید بازآموزی در این سنین نیاز به ممارست و تلاش و پیگیری بیشتری داشته باشد و لازم شود تا افراد را نسبت به اتفاقات اطرافشان هوشیارتر کنیم. این هم بدون‌شک با خواست هر فرد و آموزش عملیاتی خواهد شد و در این صورت است که شاید وقتی فردی پشت ترافیک می‌ماند، کمی هم به خود، به اطرافیانش و به شهرش نگاهی عمیق‌تر داشته باشد و اتفاقات را با دقت بیشتری رصد کند.

روزنامه شهروند

شماره ۶۱۴ | ۱۳۹۴ پنج شنبه ۲۵ تير

مشاوره در خانواده‌های ایرانی پتانسیلی که در خانواده‌ها ایجاد شده اما زیرساختش فراهم نیست

خانواده‌های ایرانی هر جایی که حس کردند مشکلی در کانون خانواده وجود دارد و اختلالی در خانواده ایجاد کرده است، درصدد رفع آن برآمده‌اند اما طبیعتا مثل خیلی از وجوه دیگر، خلقیات ما ایرانی‌ها، خانواده‌ها پیش‌تر تمام تلاش خود را می‌کردند تا هر مشکل یا ناهنجاری که در خانواده ایجاد می‌شده است را در داخل خانواده حل کنند و چیزی به بیرون از خانه درز پیدا نکند. در حالی ‌که همیشه در پی رفع آن برمی‌آمدند، روش‌های حل مسأله در طول تاریخ برای اختلالات غیرجسمی متفاوت بوده است. یک زمانی فقط تمرکز ما بر ماوراءالطبیعه و دعا و نذر و نیایش بود، به‌طوری که تصور می‌شد خداوند بلایی نازل کرده و فقط باید با دعا آن را رفع کند. در دوره‌ای دیگر مردم ضمن احترام به دعا و مباحث ماوراءالطبیعه، سراغ ریش‌سفیدان و بزرگان خانواده یا فامیل می‌رفتند و سعی می‌کردند از نصیحت‌های آنها پیروی کنند؛ در این موارد، تلقی مردم این بود که چون به هر دلیلی هنجارهای اجتماعی و عرفی جامعه رعایت نمی‌شود، باید سراغ مسن‌تر‌ها رفت و روش و قاعده را از آنها پرسید تا به اصطلاح فرد یا افرادی از خانواده که با مشکل مواجه بودند، سر به راه شوند. طبیعتا در هر دوره‌ای هم ممکن بود بخشی از اختلال رفع و درمان هم بشود. امروز طبیعتا جامعه ایرانی به این نتیجه رسیده است که در کنار ظرفیت‌های استفاده از دعا و نیایش و نصیحت‌های ریش‌سفیدان، نیاز به یک‌سری کمک‌های حرفه‌ای هم وجود دارد. به بیان دیگر، جامعه امروز این موضوع را درک کرده است که افرادی متخصص و حرفه‌ای برای کمک به اختلالات روانی و رفتاری خانواده‌ها تربیت شده‌اند و می‌توانند به آنها در رفع مشکلات‌شان کمک کند.
این در حالی است که پیش از این مردم بیشتر بر این مسأله معتقد بودند که اسرار خانواده را درون خانه باید حفظ کرد؛ به‌ طوری که در طول قرن‌ها می‌گفتیم زن اگر در خانه هزارجور بلا هم سرش بیاید، باید تحمل کند و اسرار و ساحت مقدس داخل خانه را نباید ارایه دهد. خروجی این اعتقاد امروزه این است که رویکردهای سابق اثر چندانی نداشته و رویکردهای انسان‌گرایانه در مقابل بسیار پیشرفت کرده است. فرآیندهایی که به کیفیت زندگی انسان‌ها توجه می‌کنند؛ درواقع انسان‌های جامعه امروز ما نوع نگاه‌شان به زندگی و نوع ارتباطات‌شان هم به همین شکل تغییر کرده است؛ شاید دیگر حفظ اسرار اولویت نداشته باشد و ما امروز به این نتیجه رسیده‌ایم که باید به زندگی‌هایمان کیفیت بهتری ببخشیم و بیشترین لذت را از کنار هم بودن ببریم. بنابراین مشکلاتی که قبل‌تر هم وجود داشته و امروز هم وجود دارد، دیگر به‌عنوان یک راز تلقی نمی‌شود. شاید عده‌ای بگویند خانواده‌های ما قبل از این اوضاع بهتری داشتند و امروز اوضاع خیلی به هم ریخته است، من این حرف را قبول ندارم. مشکلات روانی و رفتاری همیشه در جامعه ما وجود داشته است اما پیش از این به دلایل متعدد پدیدار نمی‌شد، در حالی ‌که امروز مردم هم جسارت بیشتری پیدا کرده‌اند و هم کیفیت زندگی برایشان اهمیت پیدا کرده است.
روش‌های استراتژیکی که برای حل اختلافات و اختلالات خانوادگی هم پیش گرفته می‌شود، تفاوت پیدا کرده است؛ الان ما دنبال آدم‌های حرفه‌ای هستیم که درست مثل پزشکی که به جسم‌مان می‌رسد، به روح و روان‌مان هم رسیدگی کند. به عقیده من در ١٥‌سال اخیر نگاه جامعه ما به بعد روانی و رفتاری خانواده تغییر کرده و نگاه‌ها حرفه‌ای‌تر شده است. یک زمان وقتی اسم مشاور، روانشناس و روانپزشک که به میان می‌آمد، همه سعی می‌کردند طوری آن را پنهان کنند و بروز ندهند. همان‌طور که حتی در بیماری‌های جسمی هم مردم تودارتر بودند و سعی می‌کردند آن را از دیگران پنهان کنند، با این تصور که ممکن است برخورد دیگران با آنها تغییر کند. امروز به دلیل همین جهت‌گیری‌های ١٥-١٠‌ سال اخیر که مردم تمایل دارند کیفیت زندگی خود را ارتقا دهند، سعی می‌کنند دنبال راه‌حل‌های جدید بروند. طبیعتا به دلیل همین مسائل تاریخی و عرفی، موانعی هم وجود خواهد داشت که من فکر می‌کنم این موانع را باید از ٢ منظر دید.
از یک سو خود خانواده‌ها به این موانع دامن می‌زدند که این بخش به نسبت زیادی حل شده است؛ به بیان دیگر خانواده‌ها به محض این‌که دریافتند روانشناس، مشاور و روانپزشک می‌تواند به آنها کمک کند، نسبت به این قابلیت اقبال نشان داده‌اند و امروز کمتر خانواده‌ای است با این مفاهیم بیگانه باشد؛ با این حال اندکی زمان می‌برد تا این موضوعات در جامعه نهادینه شود. من فکر می‌کنم در سال‌های آتی اقبال مردم، مراجعات آنها را به صاحبان حرفه‌های مشاوره‌ای بیشتر خواهد کرد. درواقع خانواده‌ها امروز مسأله را درک می‌کنند و به دنبال راه‌حل مسأله هستند و به محض این‌که بفهمند راه‌حل مناسبی وجود دارند، بدون معطلی به سراغ آن می‌روند. ولی مشکل جدی‌تر و سخت‌تری که وجود دارد نوع نگاه کسانی است که باید اهمیت بعد روانی افراد جامعه را اشاعه دهند؛ این موضوع هم به رسانه‌ها برمی‌گردد و هم به سیاست‌گذاران و تصمیم‌سازان و کسانی که بسط و گسترش قوانین و مقررات را در دست دارند.
منظر دوم که مانع از گرایش اجتماع به مشاوران وروانشناسان   می‌شودهمین بعد است. به عبارتی همین که خانواده‌ها باید به این آگاهی و نیاز برسند، به نوعی زیرساخت یا زمینه‌سازی نیاز دارد که نهادهای تصمیم‌ساز جامعه عهده‌دار آن هستند. ما در این بعد ضعیف‌تر هستیم و تا حدودی تأخر داریم. یعنی ما هنوز بسیاری از قانونگذاران و تصمیم‌سازان کشور را که نگاه می‌کنیم ممکن است در زبان بگویند که این مسائل برایشان مهم است اما وقتی عمیق می‌شویم، درمی‌یابیم که اولویت این بزرگواران، بعد روانی زندگی آدم‌ها و خانواده‌های ما نیست و تا موقعی که نشانه جدی به معنی بحران پیدا نشود، کسی اصلا صحبتی از این معضلات نمی‌کند. مثلا وقتی آماری منتشر می‌شود که به صراحت می‌گوید ٢٤‌درصد مردم جامعه ما اختلال دارند و بیمار روانی هستند، تازه این مسأله برای مسئولان اولویت می‌شود. در واقع تا زمانی که این اعتقاد وجود نداشته باشد، نباید انتظار داشت رسیدگی به آن در جامعه به‌طور همه‌جانبه و جدی پیگیری شود. این ٢ وجه را در کنار هم باید بررسی کرد.  تقریبا یک دهه است که متخصصان مشاوره و روانشناسی این مطالبه را به وضوح بیان کرده‌اند که حوزه مشاوره و روانشناسی باید بیمه داشته باشد. اخیرا در همایشی که مربوط به مشاوره و روانشناسی می‌شد، یکی از همین بزرگواران مطرح کرده بود که چطور برای درمان جسمانی آدم‌ها بیمه در نظر گرفته‌اید، ولی برای درمان اختلالات روانی انسان‌ها بیمه جدی‌ای در نظر گرفته نشده است. این عدم توجه به این قضیه نشان می‌دهد که اعتقاد چندانی به آن وجود ندارد. به نظر من این نگرش قبل از این‌که بخواهد در خانواده‌ها نهادینه شود، باید در نهادهای سیاسی و تصمیم‌گیرندگان قانونگذاران نهادینه شود.

روزنامه شهروند

شماره ۷۴۴ | ۱۳۹۴ شنبه ۵ دي