بدام از دانه بینی مرغ جان را/ که این دانه دهد مرغی چنان را (عطار)
![]()
درختی سبز را ببرید مردی/ برو بگذشت ناگه اهل دردی
چنین گفت او که این شاخ برومند/ که ببریدند ازو این لحظه پیوند
ازان ترّست و تازه بر سر راه/ که این دم زین بریدن نیست آگاه
هنوزش نیست آگاهی ز آزار/ شود یک هفتهٔ دیگر خبردار
ز حال خود خبر نه این زمانت/ ولی چون بر لب آید مرغ جانت
بدام از دانه بینی مرغ جان را/ که این دانه دهد مرغی چنان را
چو آدم مرغ جان را داد دانه/ بیفتاد از بهشت جاودانه
ولی آدم اگر گندم نخوردی/ همی مردم به جز مردم نخوردی
ز تو گر مرغ و حیوان میگریزند/ چو زیشان میخوری زان میگریزند
(الهی نامه عطار- کپی از وبسایت گنجور)
+ نوشته شده در ۱۴۰۳/۰۲/۱۲ ساعت توسط Abbas Yazdani
|
چه رفتیم از جهان دیگر نیابند