درختی سبز را ببرید مردی/ برو بگذشت ناگه اهل دردی

چنین گفت او که این شاخ برومند/ که ببریدند ازو این لحظه پیوند

ازان ترّست و تازه بر سر راه/ که این دم زین بریدن نیست آگاه

هنوزش نیست آگاهی ز آزار/ شود یک هفتهٔ دیگر خبردار

ز حال خود خبر نه این زمانت/ ولی چون بر لب آید مرغ جانت

بدام از دانه بینی مرغ جان را/ که این دانه دهد مرغی چنان را

چو آدم مرغ جان را داد دانه/ بیفتاد از بهشت جاودانه

ولی آدم اگر گندم نخوردی/ همی مردم به جز مردم نخوردی

ز تو گر مرغ و حیوان می‌گریزند/ چو زیشان می‌خوری زان می‌گریزند

(الهی نامه عطار- کپی از وبسایت گنجور)