زخمو هر جور و به هر جا كه دلت ميخواد بزن
زخمه رو امّا يه جور بزن يه وقت غنا نشه!
ناصر فیض
زخمو هر جور و به هر جا كه دلت ميخواد بزن
زخمه رو امّا يه جور بزن يه وقت غنا نشه!
ناصر فیض
شب تاریک و سنگستان و مو مست قدح از دست مو افتاد و نشکست
نگهدارندهاش نیکو نگهداشت وگرنه صد قدح نفتاده بشکست
باباطاهر
در توانمندسازی گروههای آسیبدیده جامعه که شامل دستههای مختلفی – از محکومان پس از سپریشدن دوران حبس گرفته تا کسانیکه از دام اعتیاد رهایی پیدا میکنند و به جامعه بازمیگردند- میشود، مولفههای بسیار زیادی است که شاید پرداختن به آنها در این فرصت اندک نگنجد. ولی آن چیزی که در این موضوع مهم است و حتی سابقه تاریخی بسیار گستردهای هم میتوان برای آن عنوان کرد، این است که کسانی که به اصطلاح آسیب دیده هستند و به هر نحوی روزگار طوری برایشان رقمخورده که از بدنه نرمال جامعه فاصله گرفتهاند، معمولا پس از بهبودی و بازگشت به جامعه، بایکوت میشوند و جامعه پذیرای آنها بهعنوان فردی عادی نیست. به بیان دیگر جامعه نوعی انگ رسمی و غیررسمی به این افراد میزند؛ بسیاری از کسانیکه بهویژه در جرایم مختلف وارد شدهاند و سوءسابقه دارند یا حتی کسانیکه معلولیتی پیدا میکنند یا مشکلاتی از این دست برایشان ایجاد میشود، بعد از بازگشت به جامعه برای اشتغال و استخدام مشکلات جدی حقوقی دارند. یکی از مواردی که در تأیید صلاحیتها مطرح میشود نداشتن سوءپیشینه جزایی یا کیفری است. همین گزینه باعث میشود که مثلا فردی که در جوانی و نوجوانی بهواسطه غفلت و اشتباه خود و دیگران خواسته و ناخواسته پای در کار خلافی گذاشته باشد، تا پایان عمر از فعالیتهای اجتماعی نه فقط دولتی بلکه غیردولتی هم محروم شود. اینها انگهای رسمی جامعه ما نسبت به آسیبدیدگان اجتماعی است. انگهای غیررسمی هم در فضاهای عمومی شهرها بهویژه شهرستانهای کوچکتر میان مردم وجود دارد که کسانی که جرمی را مرتکب شدهاند از جامعه نرمال جدا شده، همیشه با انگشت نشان داده میشوند و با صفت منفی کار خلاف یا اعتیادشان خوانده میشوند. درصورتیکه حتی ممکن است همین فرد کارهای بسیار مثبتی هم در زندگی انجام داده باشد که جامعه نسبت به آنها بیتفاوت است و فقط نقاط تاریک و منفی را پررنگ میکند. متاسفانه این نگاه منفی فقط برای مرتکبان جرم نیست، بلکه زنان سرپرست خانوار یا زنانمطلقه هم از این انگهای غیررسمی منفی دور نیستند.
اگر قرار باشد اتفاق مثبتی در مسیر توانمندسازی این گروهها بیفتد، اولین اقدامیکه باید صورت گیرد برنامهریزی زیرساختی در این جهت است که بهجای انگشت اتهام به سمت این افراد، توانمندیهایشان مدنظر قرار گیرد. تازمانیکه این تعهد و الزام را برای خودمان قایل نباشیم که به پتانسیلها و نقات قوت این افراد بنگریم، هیچ کار مثبتی نمیتوان برایشان کرد. تا زمانی که این تغییر شناختی ایجاد نشود برنامهها بازدهی لازم را نخواهند داشت. در مورد مسیر این تغییرها باید گفت که عاملهای مختلفی وجود دارند که میتوانند این انگزدایی و این مثبتنگری را بسازند. یکی از راهکارها این است که متخصصان اجتماعی مانند مددکاراناجتماعی که در حوزههای مختلف غیردولتی فعالیت میکنند، برنامههای اجتماع محور سطح خردی طراحی کنند که در سطح محلهها و خانوادهها به این تغییرات بپردازد. برنامهریزی در سطح خرد را از این جهت دارای اهمیت میبینم که هم اجرای آن آسانتر است و هم طرحریزی و شناسایی نقاط قوت و ضعف بهتر در آن صورت میگیرد. زمانیکه بتوانیم بر اعضای جامعه در هر حوزهای تاثیرگذار باشیم، تاثیرگذاری روی ارکان کوچک میتواند درنهایت موجب بهبود عملکرد در سطح کلان شود. ما بسیاری از مواقع نگاهمان از بالا به پایین است، اول میخواهیم سیاستی را اجرا کنیم و قانونی را تصویب کنیم و بگوییم مثلا از امروز کسانیکه مشمول این قانون میشوند، از این تسهیلات برخوردار هستند؛ با این حال وقتی به زیرمجموعهها نگاه میکنیم میبینیم، کسانی که باید در گستره این قانون قرار گیرند، به انحای مختلف با قوانین قبلی تداخل پیدا میکنند و امکان استفاده از این موقعیت را نمییابند.
اما در صورتیکه نگاهی از پایین به بالا داشته باشیم،گروهبندیها و قشربندیها را مشخص کنیم و بعد سراغ تدوین قانون برای آنها برویم هم هدفگذاریها صحیحتر میشود هم گستره افرادی که میتوانند از این سیاستها استفاده کنند بزرگتر میشود و هم کارهایی که مدنظر بوده بهطور مطلوبتر اجرا میشود. به هر ترتیب باید سعی کنیم افرادیکه شاید مورد بیمهری قرار دارند، را وارد جامعه نرمال خود کنیم و به اصطلاح جذب حداکثری براساس برنامهها و قوانین داشته باشیم. در این مسیر ابتدا باید نیازهای افراد مشخص و گروهبندی و توانمندیهای آنها مشخص شود، در قدم بعدی براساس نیازها و توانمندیها سیاستگذاریها را شکل دهیم. متاسفانه این نقطهضعف جامعه ما است که آسیبدیدگان اجتماعی از خدمات و تسهیلات اجتماعی محروم میمانند. چون آنها در جامعه نرمال قرار نمیگیرند و طبیعتا از قوانین و سیاستهای عادی هم بیبهره هستند. به بیان دیگر مسأله این است که به آسیبدیدگان اجتماعی نمیرسیم و آنها مورد استقبال قرار نمیگیرند و به نوعی روحیه مجرمانگاری و غیر خودی بودن بر جامعه (در میان کسانیکه فعالیتهای اجرایی و سیاستگذاریها را انجام میدهند) دیده میشود و البته پیش از این هم وجود داشته و باید برطرف شود.
عباسعلی یزدانی
روزنامه شهروند
به سرپرستی گرفتن بچههای بدسرپرست، شاید در وهله اول طرح مناسبی بهنظر نیاید و اینطور استنباط شود که زوجهای نابارور بنا به دلایلی از آن حمایت نمیکنند، اما تجربه نشان داده به دلیل خیرخواهی و انساندوستی که در ذات ایرانیها وجود دارد، این طرح با استقبال روبهرو میشود و خیلی از افراد برای به سرپرستی گرفتن این کودکان نیز اقدام خواهند کرد. البته اشکالی که میتوان به این طرح وارد کرد و از نظر من لازم است تا هر چه سریعتر این مشکل مرتفع شود، مربوط به این موضوع است که کودکان بدسرپرست به دلیل شرایطی که والدینشان به آن دچار هستند ممکن است برای مدتی به خانوادهای سپرده شود و درصورتیکه این مشکل مانند اعتیاد پدر درمان شود، بچه باید از خانواده جدید خود جدا شده و به خانه قبلی خود بازگردد. این موضوع از نظر روانی میتواند آسیبهای جدی و جبرانناپذیری هم به کودک و هم به زوجی که سرپرستی کودک را قبول کردهاند، وارد کند چرا که در این مدت قطعا یک پیوند عاطفی ایجاد شده است. طبق عادتی ما که البته بیشتر از عاطفی بودن و ارزشهای ما سرچشمه میگیرد، ما همیشه در طول زندگی خود تلاش کردیم تا تمامیت یک چیزی را داشته باشیم. درواقع میخواهیم مالک بیچونوچرای یک چیز باشیم و به همین دلیل هم وقتی فرزند را از یک خانوادهای جدا میکنند همهچیز به حالت اضطرار در میآید و چند خانواده با آن درگیر میشود و از لحاظ روحی به شدت آسیب میبینند. براساس همین خصیصه است که خانوادهها زمانیکه قرار است سرپرست کودکی را برعهده بگیرند، معمولا سراغ نوزادان میروند و ترجیح میدهند نوزادی را با خود به خانه بیاورند که پدر و مادرش فوت کرده باشند تا بعدا کسی مدعی بازپسگیری کودک نباشد. از طرف دیگر خانواده معمولا تلاش میکند تا چنین رازی هرگز برملا نشود و تا همیشه کودک از آن بیخبر باشد. البته در علوم روانشناسی و مددکاری به شدت پنهانکاری دراینباره نهی شده و ما هرگز خانوادهای را تشویق نمیکنیم که از فرزند خود گذشته را پنهان کنند. متاسفانه خیلی از زوجها این کار را میکنند و حتی برای پنهانکردن این موضوع کشور خود را ترک میکنند تا کسی وجود نداشته باشد که رازشان را برملا کند. در تمامی مشاورههایی که مددکاران ارایه میدهند این موضوع گوشزد میشود که پنهان کاری باورهای یک کودک را بهم میریزد و چنانچه این راز آشکار شود کودک دیگر نمیتواند به والدین خود اعتماد کند. به همین دلیل است که ما در مشاورهها سعی میکنیم زوجها را قانع کنیم که یک کودک ١٠ساله هم میتواند بهعنوان فرزندخوانده در خانه آنها حضور داشته باشد و نیازی نیست که حتما به سراغ نوزادان رفت تا بعضی رازها برای همیشه پنهان بماند. اگر زوجهای نابارور با همین دو مورد، یعنی سن کودک و گذشته آن کنار بیایند مطمئن باشید که تمام کودکان بدسرپرست نیز وارد خانوادههای خوب میشوند و میتوانند از نعمت داشتن زندگی خوب بهرهمند شوند. البته در این بین کمتر کردن مراحل اداری و بروکراسی بهزیستی هم موثر است و امیدواریم این پروسه زمانبر فرزندخواندگی کمی تقلیل پیدا کند. در برخی موارد یک خانواده ۶سال زمان صرف کردند تا بتوانند فرزندی داشته باشند. ما به بهزیستی در مورد خیلی از سختگیریها حق دادهایم اما من فکر میکنم زمانبر بودن این فرآیند کمکی به بهبود وضع یک کودک نمیکند و بهتر است هر چه سریعتر تکلیف کودک و زوجها زودتر مشخص شود.
منبع: روزنامه شهروند. 3 مرداد 94